تبليغاتX





Powered by WebGozar

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft

جاودانه خواهم ماند؟

جاودانه خواهم ماند؟

بهترین شعرهای نوی معاصر از سهراب سپهری و مریم حیدر زاده و شاعران نوسرا

سلام به همه دوستان و عزیزای خودم

شعر زیر رو تقدیم می کنم که خیلی دوسش دارم

امیدوارم هم شماها خوشتون بیاد

هم اونی که این شعر برایه اونه

بازم از همه ی شما که منو تنها نمی ذاریند تشکر می کنم

خداییش همتون گلیند

روزی که گذارم به باغ افتاد                 یادم به تو و روز فراغ افتاد

در را که گشودم تا رها شوم                یادم به فال و به اقبالم افتاد

باغ نسرین شد دشت آرزوهایم           یادم که به گفتمان یارم افتاد

زمان که با زبان بی زبانی عشق ورزید   آسمان به زمین و زمین به سما افتاد

خواندم به نام عشق،بی خیال رسوایی     نامم که به سردفتر زبانها افتاد

شاید به چشم ما دیدنت روا نباشد         اما امان که شوق دیدنت به دلها افتاد

این چه بهانه ای است که دل می گیرد     بی آنکه چشمم به چشمت نگاه افتاد

حالی که برون شوم ز پرده ی ستر نیست   ماتم به دل که محبتت چرا افتاد

گویند که تو اهل کسب فضل و دانشی      این دام چه بود به پایت روا افتاد

قلبم شکسته و صورتم نیلگون است         وقتی که مهر او ز من تا خدا سوا افتاد

سینا تو اگر کارت به خدمت خلق باشد       نامت به ضحی و اسمت به نوا افتاد

یادت که شکستن هنر نمی باشد             امری بنما که همه دنیا ز وفا افتاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

باز هم اول مهر آمد و باز هم شوق دیدنت

باز هم ناله های عشق و باز هم به تو نرسیدنت

باز هم گذشت زمان و فصل تابستانت

باز هم رسیدن به خزان و به بهار نرسیدنت

باز هم ترانه های بیصدای منو

باز هم ندای تو را دوست داشتنت

باز هم عجب صفای دلی داشتنو

باز هم همان،که به پرواز تو نرسیدنت

باز هم انتظار ها و ثانیه های تکراری ام

باز هم منتظر یک لحظه از روی تو چشیدنت

باز هم صدای تپش قلب خسته ام

باز هم در انتظار نگاهت،ندیدنت

باز هم نصیحت های تکراری مادرم و

باز هم طبل رسوایی من و بوی پیرهنت

باز هم منو این بازهای وحشی شعرم

باز هم نمی رسند به بازی ها و رقصیدنت

باز هم غروب شد و باز هم به فکر تو بودنت

باز هم گریه های یواشکی تو و باز هم از دنیا بریدنت

باز هم طعنه های پنهانی من به مادرم

باز هم امید های دل خوش کننده ی تپیدنت

باز هم به انتها نرسیدن و باز هم به اقتضا بریدنت

باز هم همان که در اول وصل تو ماندنت

باز هم گلایه های من و درخواست های بی بهانه ام

باز هم هیچکدام به جوابش نرسیدنت

باز هم منو این بازهای وحشی شعرم

باز هم همه ی این بازهایم در پرده ی ابهام ماندنت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

 
 تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود


 تنگ بلوری دلت درست مث دل من


 کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود


 وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی


 توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود


 چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم


 که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟


 تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید


 راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود


 دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات


 قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود


 یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و


 اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود


تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی


 عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود


نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی


 کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود


 قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت


 کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود

سلام به همه دوستایه گل خودم.نماز روزه هاتون قبول

بعد از یه ماه و خورده ای و مشکلاتی که داشتم و به امید خدا کم کم داره رفع می شه تونستم بالاخره بیام نت و وبلاگ رو به روز کنم.با یه شعر از مریم حیدر زاده شروع کار دوباره وبلاگم رو آغاز می کنم تا شاید شعرش به دل های شما هم و به حال و هواتون نزدیک باشه.

ماه رمضونی منو یادتون نره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصویر جغد زیب تن این خراب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

سلام به همه دوستانی که به من لطف دارند و منو تنها نمی ذارند.

تولد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن رو به همه دوستان خودم تبریگ می گم

بعد از یه ماه و خورده ای که شب و روز مجبور بودم در س بخونم تا برای امتحانات خودمو آماده کرده باشم بالاخره امروز ساعت ۳۰/۱۰ صبح با امتحان آنالیز عددی ۱  به این یک ماه بی خوابی و استرس پایان دادم و به قولی از گیر این امتحاناتی که برا پاس شدن هر کدومشون باید حداقل ۴۰۰ /۵۰۰ صفحه کتابتو بخوری تا بتونی نمره خوبی بیاری راحت شدم

الان دیگه وقت نفس کشیدنه و وقت اینه که به کارایی که تو امتحانات به اینو و اون قول دادم براشون انجام بدم رسیدگی کنم و همینه که یه کمی منو نگران کرده که نکنه نتونم به قول خودم وفا کنم.

 

از همتون التماس دعا دارم

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه                 
عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن                       
عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و در یا شدن                    
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر

عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

                    

شعر زیر یکی از زیباترین و بامفهوم ترین شعرهای سهراب است

امیدوارم که لذت ببرید

 

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
 هوای باغ از من می گذشت
اخ و برگش در وجودم م یلغزید
 ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
 گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
 همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
 راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
 انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
 و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

از همان روزی که دیدم آن رخت را

 

در آن تاریکیه  تاریکه تاریک

 

تو خورشید بودی ومن

 

ز نورانیت تو اینچنین روشن نمودم

 

تو را با یک نگاه سرد وخاموش

 

خوب دیدم!

 

تو را با یک «نه» ساده

 

در تردید دیدم

 

برای خویش چیدم

 

چیدم!

 

همان روزی که تو بر من ندادی

 

آنچه را باید ز تو یاد گیرم

 

دیگر گرفتم

 

وآنچه را باید بفهمم

 

دگر فهمیدم

 

هر آن روزت را چو خاتم شد

 

تو را من تعقیب نگاهت می کنم

 

همان موقع که داری می روی

 

تمام سرّوپایت را تماشا میکنم

 

تو از مردا نگی

 

مردانه ی مردانه ای

 

ولی من،

 

از تو خواهش های من

در همین هم

 

کاهل نادان ناتوانم

 

شب وروزم به یاد تو تمام است

 

نه شب ذهنم تو را گم میکند

 

نه روزم لحظه ای از یاد تو کم

 

گذرگاهی که وا کردی که آیم

 

تمام آن حسودان کهنه کردند

 

خراب مست چشمانت

 

چگونه خودش را به تو رساند

 

تو راهی گوی ومن

 

با سر وپا وهمه

 

کنم بازش که آیم

 

ولی دانم که سخت است

 

ولی این را هم بدانم

 

که هر راهی چراغی دارد

 

هر چراغی کورسویی

 

پس آیم

 

با تمام  عشق بر تو

 

چرا؟

 

چون بازنده هیچگاه در این میکده نیست

 

در این بازار شوم عشق فروشی

 

تو عشق مرا ارزان فروختی

 

ولی باید بدانی که

 

ریسمان عشق محکم تر ز بیع است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

از سهراب سپهری

                                      

گیاه تلخ افسونی
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
 و در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم
در چشمانم چه تابش ها کهنریخت
 و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت
آمدم تا تو را بویم
 و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روانخوبم می ربود
چه رویاها که پاره نشد
و چه نزدیک ها که دور نرفت
و من بر رشته صدایی ره سپردم
 که پایانش در تو بود
 آمدم تا تو را بویم
 وتو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
دیار من آن سوی بیابان هاست
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
 هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
 و من تنها شدم
 چشمک افق ها چه فریب ها که به هنگام نیاویخت
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
 آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس اینهمه راهی که آمدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

فکر کنم جالب باشه شاید یه چیزایی رو نمی دونستید ولی حالا با خوندن این شعر متوجه می شید

حسرت همیشگی        

حرفهای ما هنوز ناتمام                                                           
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !                                   
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت   توسط هیچ کس  | 

 درسرای ما زمزمه ایدرکوچه ما آوازی نیست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است
اینجا ای همه لب ها لبخندی ابهام جان را پهنا می دهد
پرتو فانوس ما در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است
 ستون های مهتابی ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است
 اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده ای ما را از آستانه ما بدر برده است
ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟
 ای همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم
ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد
 کنار نرده مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید
 در چه دیاری ایا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید ؟
ای همه همسایه ها در خورشیدی دیگر خورشیدی دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس  | 

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس  | 

آدرس وبلاگی که شعر پست قبلی را از آن استفاده کرده بودم.

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس  | 

آن خاطرات من

 

آن خاطرات من كه تو را زنده مي كند

 

با لحظه هاي بي‌كس وكارم چه مي كند

 

گاهي به روي ياد تو لبخند مي زند

 

گاهي تمام فاصله را گريه مي كند

 

يا در گذشته غوطه ورست از فراق تو

 

يا يك نگاه مرده به آينده مي كند

 

اي‌كاش‌هاي من همه رنگ شكايت است

 

كوتاهيم مرا ز تو شرمنده مي كند

 

گفتي گذشت و رفت فراموش مي كني

 

اما مرا خيال تو آواره مي كند

 

من هرچه مي كشم ز جدايي عزيز من

 

بي رحمي تو با من بيچاره مي كند

 

اي بي وفاي من تو كه از من بريده اي

 

مشتي غزل خزان مرا تازه مي كند

 

گاهي كه بي بهانه دلم تنگ مي شود

 

از سرنوشت بي سر وته شكوه مي كند

 

وان شعر ها كه بوي تو را مي پراكند

 

از ترس خاطرت همه را پاره مي كند

 

واز نو دوباره غافيه پرداز دوريت

 

حسي براي شعر من آماده مي كند

 

تو رفته اي قبول من اينجا چه مي كنم

 

هرجا كه مي روم غمت آنجا چه مي كند

 

                                                             م.نادر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت   توسط هیچ کس  | 

کاش می شد

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
 در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
 پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط هیچ کس  | 

اینم یه دروغ بزرگ

سلام
فقط بدونیند دوستون دارم
تازه خدا هم دوستون داره
پس حالا که خدا دوستمون داره چرا؟
واقعا این همه بی مروتی چرا؟؟؟

اینم یه عشق الهی

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

کمیابترین کدهای جاوا