|
بهترین شعرهای نوی معاصر از سهراب سپهری و مریم حیدر زاده و شاعران نوسرا |
روزگارم بد نیست
با درس و دورسکی
می گذرانم وقتم را
وبه یک لطف نظر از شما
دوست عزیز
خوش کنم حالم را

كد لينك به ما :
جاودانه خواهم ماند؟ " size="14" class="mailinput" align="left" dir="ltr" type="text" style="border: 1px solid #5593DE">
موضوعات
شعرایه خودم
مریم حیدر زاده
شعرهای سهراب سپهری
دلنوشته ها
عکس های عاشقانه
تاریخچه پرچم ایران عزیز
سايتي براي افزايش آمار بازديد
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آمار بازدید : نفر

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگی
نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

شعر زیر یکی از زیباترین و بامفهوم ترین شعرهای سهراب است
امیدوارم که لذت ببرید
در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
اخ و برگش در وجودم م یلغزید
ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم
نوشته شده توسط هیچ کس در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
از همان روزی که دیدم آن رخت را
در آن تاریکیه تاریکه تاریک
تو خورشید بودی ومن
ز نورانیت تو اینچنین روشن نمودم
تو را با یک نگاه سرد وخاموش
خوب دیدم!
تو را با یک «نه» ساده
در تردید دیدم
برای خویش چیدم
چیدم!
همان روزی که تو بر من ندادی
آنچه را باید ز تو یاد گیرم
دیگر گرفتم
وآنچه را باید بفهمم
دگر فهمیدم
هر آن روزت را چو خاتم شد
تو را من تعقیب نگاهت می کنم
همان موقع که داری می روی
تمام سرّوپایت را تماشا میکنم
تو از مردا نگی
مردانه ی مردانه ای
ولی من،
از تو خواهش های من
در همین هم
کاهل نادان ناتوانم
شب وروزم به یاد تو تمام است
نه شب ذهنم تو را گم میکند
نه روزم لحظه ای از یاد تو کم
گذرگاهی که وا کردی که آیم
تمام آن حسودان کهنه کردند
خراب مست چشمانت
چگونه خودش را به تو رساند
تو راهی گوی ومن
با سر وپا وهمه
کنم بازش که آیم
ولی دانم که سخت است
ولی این را هم بدانم
که هر راهی چراغی دارد
هر چراغی کورسویی
پس آیم
با تمام عشق بر تو
چرا؟
چون بازنده هیچگاه در این میکده نیست
در این بازار شوم عشق فروشی
تو عشق مرا ارزان فروختی
ولی باید بدانی که
ریسمان عشق محکم تر ز بیع است
نوشته شده توسط هیچ کس در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
مطالب پیشین
![]()
